بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
191
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
و رداءت خلط اضطراب و بدخوى و كينه و بسيار گفتن و غضب و تعب و شغب غالب باشد و در داء الكلب حقد و بدخوئى بدان مرتبه نباشد و گاهى آرام گيرد و اندك خنده كند و لطيفه گويد و حركتى مضحك كند علاج جمله علاج ماليخوليا بود با مبالغه در تبريد و ترطيب و اولى آن بود كه مريض را مقيد سازند و بزنند و تخويف كنند تا لختى تسكين يابد و در علاج فرمان برد اگر هر روز بعد طعام بر كفهاى پاى او چوب تر بسيار زنند و سر او چرب كنند نيكو بود و تخدير بمخدرات نافع آيد و گفتهاند كه اگر نيم درهم افيون به دو بخورانند ممكن بود كه در روز بصلاح آيد و اگر نشود مكرر سازند تا يك درم توان داد و اگر بعد از ان كه سر او را روغن ماليدهاند بتاسمه قدرى بر سر او بزنند هم نيكو بود و در قطرب و غيره ميان سر داغ كردن نافع بود ديدم شخصى را كه داء الكلب نائبه داشت در اول بهار پيدا كردى و در تابستان غلبه كردى و در قابز به حال خود آمدى بىعلاجى مقرر و چندين سال برين حال بود چون پيرى بنياد كرد زودتر از ان خلاص مىشد و ديرتر پديد مىآمد و كمتر طغيان مىكرد و چنان شد كه گاهى سالى بود كه مجنون نمىشود و ديگر بر همين مرض به همين نوبت آمدى و قبل از ظهور نوبت هفته سر او درد كردى شخصى فرمود كه قبل از ظهور نوبت ميان سر را داغ نهاد آن نوبت سبك گذشت حضرت فرمود كه چون آخر فايز شود در سر هر هفته دوازده حب خروع پاك كرده مقشر بلع كن و هر شب روغن آن را گرم كرده بر تمام سر ميمان و خواب مىكن تا بهار و همچنين مىكرد و به همين وجع مذكور بر طرف شد و بهار جنون نيامد و تا آن مداومت مىكرد و صحيح بود اسبات خواب طبيعى و گران و دراز باشد كه صاحب آن بدشوارى بيدار گردد و چون به زور بيدار كنند فى الحال ديگر بخواب رود و بيدار شدن او بخوابآلود ماند سبب آن بافراط تحلل روح بود به جهت تعب مرضى و يا رياضتى و يا المى كه براى استراحت با تقى روح در درون جمع شود تا بدل رسد و يا بسته شدن مسالك روح دماغى از رسيدن صدمه و ضربه بعضلات صدغ تا نفوذ آن بخارج جهت ادراكات موقوف ماند و يا رسيدن سرمائى از خارج كه عصبها را حذر كند و گذر روح در آن موقوف ماند و در داخل جمع آيد و يا رسيدن رطوبتى از خارج كه اعصاب را مسترخى سازد و برهم نشاند و گذر روح اندر ان دشوار شود و يا وقوع حذرى كه روح را غليظ سازد و از نفوذ بخارج و ادراك مانع آيد و يا فتور قوت بغيظ به جهت اضطراب طبيعت از تعب ادراكات و ميل او بمبدا و يا از استيلاى مادهء سمى و ماسحى